دست خودداردچراغ فکرت ماراغمی

درضمیرم خانه کرده سوزوسازمبهمی

کزلهیب آتشش سوزد روان عالمی

سینه مالامال درداست ای دریغامرهمی

جان زتنهایی به جان آمدخداراهمدمی

گوش دل بایدبه شورنای دلبندی دهیم

باشمیم عطرنازش طرح پیوندی دهیم

تابه کی این خاطرآزرده راپندی دهیم

خیزتاخاطربدان ترک سمرقندی دهیم

کزشمیمش بوی جوی مولیان آیدهمی

مزرع اندیشه ام راآمده فصل درو

تانیفتادم زپاطرحی دگرریزم زنو

لشگراندوه ازپیش نگاه من برو

چشم آسایش که داردزاین سپهرگرم رو

ساقیاجامی بیاورتابیاسایم دمی

قصه اندوه پنهان مرابشنید وگفت

غم بساط این الم راازبرایم چیدوگفت

اشک حرمان دلم رادیده اودیدوگفت

زیرکی راگفتم این احوال خود.خندیدوگفت

صعب کاری بوالعجب دردی پریشان عالمی

وقت آمدتاکه رهپویش شوم باپای دل

پیش سروقامتش پای طلب سایم به گل

ازنگون بختی نمانم بیش ازاین زاروخجل

سوختم درچاه صبرازبهرآن شمع چگل

شاه ترکان غافل است ازحال ما کورستمی

پرتو احساس توبرحال زارمادواست

تانفس باشداگرپاس تورادارم رواست

بی حضورت باغ گل خارالم درچشم ماست

درطریق عشق بازی امن وآسایش خطاست

ریش بادآن دل که بادرد توجویدمرهمی

هرنفس سوزی زآداب سخن آگاه نیست

بزم دل راخوش نشینی مشفق ودلخواه نیست

ازنگاه باهنرقدرش به قدرکاه نیست

اهل کام و راز را درکوی رندان راه نیست

رهروی بایدجهان سوزی نه خامی بی غمی

دوراین چرخ دگرکون رانمی باشد درنگ

درمدارآرزوپای طلب گردیده لنگ

گوئیادلهای بی دردان شده ازجنس سنگ

آدمی درعالم خاکی نمی آید به چنگ

عالمی ازنوببایدساخت وزنو آدمی

جان که باشدازازل دلداده وشیدای عشق

شوق دارد تا ببیند چهره زیبای دل

نقدجان بازد به باوردرپی سودای دل

گریه حافظ چه سازدپیش استغنای عشق

کاندراین طوفان نمایدهفت دریاشبنمی

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.