شوق دیداری ندارم بر پگاه دیگری

دل نمی بندم ازاین باوربه ماه دیگری

خاطری دارم غبارآلوده شرم حضور

زانکه هستم زخم نوش سوز آه دیگری

تانظاره گرشدم آن مهرعالم تاب را

روزخود راشب نسازم زاشتباه دیگری

راه دل پویم جداازرهنوردان سراب

تانرنجانم روان خیرخواه دیگری

منکه عمری خانه زادکوی هجرانم چرا

سوزم اینسان ازتب تاثیر آه دیگری

چونکه میباشم رهین منت پژواک او

کی روم ازکوی اوتاجان پناه دیگری

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.