به سبزبختی دل این بهار دیگر را

نگاه شوق شوم شاهکار دیگررا

نسیم واربه دامانه ی گل احساس

نفس نفس بزنم رهگذار دیگر را

کنون که خنده ی اقبال رانظاره گرم

قرارنیست غم روزگار دیگررا

مدام وحشت جان بوداز توانایی

که تاب جان نکشد انتظار دیگررا

حصاری شب تردیدووهم خودکرده

زطرز آمدنش دوستدار دیگر را

نگاه ذوق نیوشم قبول دل نکند

هوای کوچ دگر تا دیار دیگر را

زخام فکری شب باوران مزن برهم

ذلال فکری آیینه دار دیگر را

ببال مهرکه ازآن صفای دل دارم

پرخیال ندارم قرار دیگر را