کنون که بارمحبت نموده حیرانم

سرودعشق نخواندلب غزل خوانم

توان دست ریایی که هدیه غم داشت

به پشت پرده پندار کرده پنهانم

تمام خویش نموده ست تاب صبرمرا

تبی که خانه برافکن نشسته برجانم

غریق ورطه حیرت گمان دل نبرد

زتنگنای گریزی که گشته طوفانم

زبازتاب جفایی که اونمود به دل

هزارعقده ناگفته درگریبانم

کنون که چشمه شوقی ندیده چشم دلم

غبا رغم زده چتری زدرد برجانم