برسرکوی طلب پای توانم نرسید

تابم ازدست شدوراحت جانم نرسید

خبرازپرسش حال نگرانم نرسید

مردم ازدردوبه گوش توفغانم نرسید

جان زکف رفت وبه لب رازنهانم نرسید

نفس نافذ توآنچه که فرمود شدم

وامی کوه غمت گشتم ونابود شدم

آن که درآتش عشق توبفرسود شدم

گرچه افروختم وسوختم ودود شدم

شکوه ازدست توهرگز به زبانم نرسید

باخیال توزهردام بجستم همه عمر

رهنوردره توبوده وهستم همه عمر

جز به سیمای مهت دیده نبستم همه عمر

به امیدتوچوآینه نشستم همه عمر

گردراه توبه چشم نگرانم نرسید

درضمیردل من نقش شده روی نگار

برده آن نوگل زیبا زکفم صبروقرار

جزبه کویش نبرم پای طلب دیگربار

غنچه ای بودم وپرپرشدم ازبادبهار

شادم ازبخت که فرصت به خزانم نرسید

این سوالی است که هرآن زخودم میپرسم

که به آغوش وصالش برسم یا نرسم

ازدل آشوبی بازی زمان می ترسم

من ازپای درافتاده به وصلت چه رسم

که به دامان تواین اشک روانم نرسید

غم هجران توگردیده برایم مشگل

سرواندیشه ام ازپای فرومانده به گل

گشته ی عشق خودت رابنواز ای غافل

آه ازآن روز که دادم به تو آیینه دل

ازتو این سنگدلیها به گمانم نرسید

شب دیدارتوآمیزه ناهیدوگل است

دلم ازجوشش توگلشن امیدوگل است

عمرباتوبه گل آرایی صدعیدوگل است

عشق پاک من وتوقصه خورشیدوگل است

که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.