بهارخواهش جان بودوزود زود گذشت

زپیش چشم به رفتار زنده رودگذشت

لهیب خار زبانش زتاروپود .گذشت

شکست عهد من وگفت هرچه بود گذشت

به گریه گفتمش آری هرآنچه بود گذشت

دمی که غنچه لبهای .تو به من خندید

دلم به جز گل احساس تو گلی نخرید

چه خوش گذشت مراعمر دربهارامید

بهاربود وتو بودی وعشق بودوامید

بهاررفت وتو رفتی وهرچه بود گذشت

شبی که عمر نیاید شمار آن شب بود

نوای شادی وشورم مدام برلب بود

زشوق دوست وجودم درآتش تب بود

شبی به عمرگرم خوش گذشت آن شب بود

که درکنار تو بانغمه وسرود .گذشت

سفیرعشق به باغ دلم قدم .بگذاشت

درآن به دست محبت نهال شوق بکاشت

ولی دریغ که پای تب حضور نداشت

چه خاطرات خوشی دردلم بجای گذاشت

شبی که با تومرا درکنار رود گذشت

نداشت نای سرودن لبان بسته .ما

بریده بود زعالم دل شکسته .ما

نداشت طاقت گفتن زبان خسته .ما

گشود بس گره آن شب زکاربسته .ما

صباچوازبر آن زلف مشگ سود.گذشت

چراغ خاطره ام روشن است .زان سودا

بهارعشق هنوزم بپاست در دل ما

به رفتی وشده ام بی حضور تو تنها

غمین مباش ومیندیش ازاین سفر که تورا

اگرچه بردل نازک غمی فزود.گذشت

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.