بهارخاطره رادرگزار کوی تودیدم

سروددلکش جان رازنغمه توشنیدم

زباغ حُسن گلی هم طراز تونخریدم

مکش به خون پروبالم که من هرآنچه پریدم

به غیرگوشه ی بامت نشیمنی نگزیدم

دمی که چهره شدی درنگاه گل طلب من

سر قرارندارم پی نظاره ی گلشن

درآن مسیرمراپای عزم مانده بدامن

هزاردانه فشاندندورامشان نشدم من

هزارسنگ به بالم زدی ومن نپریدم

فروغ صبح رخت یادم آورد مه نو

بهارغنچه شکوفاست درتبسم تو

بیا وحرف دلم راازاین سخن .بشنو

ندیدم آنکه توانم به اوگریختن ازتو

که بوددام توگسترده هرطرف که دویدم

مراخوش است شنید نوای آن دهن خوش

خوش است ازلب بزم شعوراوسخن خوش

نه درحضورگل نرگس وکنارسمن .خوش

نظاره گل وگشت چمن به مرغ چمن خوش

که من به دام فتادم چوزآشیانه پریدم

نگشتی ونشوی آگه.ازمصیبت ودردم

بلای جان شده ماراغم فراق توهردم

ره گریزندارم ازاین کلافه در هم

سزداگرنفروشم غم تورابه دوعالم

که نقدعمر زکف دادم وغم توخریدم

دلی که بسته دلش رابه رشته رشته مویت

نمازعشق گزارد به طرف قبله کویت

نیوش شوق نداردجزازتوجه خویت

مرابه جرم چه کردی برون زگلشن کویت

بری زنخل توخوردم؟گلی زباغ توچیدم

چومن به دامن گلها کسی ندیده صباحی

چوشمع انجمن آراکسی ندیده صباحی

نشسته دردل دلها کسی ندیده صباحی

وطن به بیدگل .اماکسی ندیده صباحی

به دسته دسته ی گل یابه فرق شاخه بیدم

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.