به بهاردل ندیدم چوتوسرودلربایی

چه شودکه ازره مهر بدیدنم بیایی

که زچهره ام بخوانی غم ودردبی نوایی

زدودیده خون فشانم زغمت شب جدایی

چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

زنگاه دلنوازی غم خاطرم زداید

دل دلسپرده ام رابه کرشمه ای رباید

زچنین گمان غرورم به فلک سر بساید

مژه هاوچشم یارم به نظرچنین نماید

که میان سنبلستان چردآهوی ختایی

صنما به گوش جانم سخن تو دلنواز است

به امید مقدم تو دل من به سوزوسازاست

به شفای دردهجران نظرتورانیاز است

درگلستان چشمم زچه روهمیشه بازاست

به امید آنکه شایدتوبه چشم من درآیی

زپی هلاکم ای گل کره برجبین میفکن

به جهان کسی نباشد به سیاه بختی من

زتو اش گلایه ای نیست مرازبان الکن

سربرگ گل ندارم زچه روروم به گلشن

که شنیده ام زگلها همه بوی بی وفایی

نبود زمن که بندم دل خودبه آن ویا این

زقرارغم که دارم شده ام نزاروغمگین

نظری به خاروخس ها نکند نگاه گل بین

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این

که کشند عاشقی راکه توعاشقم چرایی

زتمیز خوب وبدها دلی آگهم ندادند

زصد شمار نقدش رقم دهم ندادند

همه وقت پای رفتار به درگهم ندادند

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون درچه کردی که درون کعبه آیی

چوزگوش اعتمادم شنوم گل بیانت

تن وجان خویشتن رابکنم فدای جانت

به چنین گشاده دستی نرسد چراکمانت

چوسگان نهاده ام سرهمه شب برآستانت

که رقیب درنیاید به بهانه گدایی

درباغ دوستی را به نظردرازدیدم

گل خنده های آنرا به شمیم ناز دیدم

شب شاد میکشان راهمه دلنواز دیدم

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم

چوبه صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

زفروغ مهررویش شب ازلتم سرآمد

دل آرزوی من راسرکار دیگرآمد

نفس به عطر گلها زسینه ام برآمد

دردیرمیزدم من که ندا زدردرآمد

که درآ درآ عراقی که توهم زآن مایی

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.