ای بهارآرزو ای دلبر زیبا.چرا

رفتی ورحمی نکردی بردلی شیدا.چرا

دامنم راازسرشکم کرده ای دریا.چرا

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

بی وفاحالاکه من افتاده ام ازپاچرا

چون شدای آرام جان اینگونه بی تاب آمدی

خوش به سودای دلم ای گوهرناب آمدی

تو مرا رویای شیرینی که درخواب آمدی

نوشدارویی وبعدازمرگ سهراب آمدی

سنگ دل این زودتر میخواستی حالاچرا

درسرم جزشوروشوق نقدسودای تونیست

دیده ام دلبسته جزبرروی زیبای تونیست

این زمانم فرصت آیا و امای تو نیست

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروزمهمان تو ام فرداچرا

ماکه درسودای توعمرجوانی داده ایم

شمع جان رابرکف بادخزانی داده ایم

هرچه رابوده بپایت رایگانی داده ایم

نازنینا مابه نازتو جوانی داده ایم

دیگراکنون باجوانان نازکن باما چرا

درتب هجران توشدخاطرشادم نزار

پای شوقی نیست درمابهرسیرلاله زار

باغ دل پژمرده شد.درفصل سرد این مرار

وه که بااین عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا

ایکه گل ازدیدن رویت زخودشرمنده بود

مهر عشقت ازازل برخاطرم تابنده بود

جان به امید وصالت سرخوش ودل زنده بود

شورفرهادم به پرسش سربه زیرافکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ازدمی که خارهجرانت بباغ دل شگفت

تاب جان ازبازتابش خسته جان بودونگفت

غیرشعر غم بیانم واژه ای دیگر نه سفت

ای شب هجران که درتوچشم مایکدم نخفت

این قدربابخت خواب آلود من لالا چرا

دردهجران عاشقان راخسته ازجان میکند

این ستم ورزی چه پیدا وچه پنهان میکند

درمرورآرزوها مات وحیران میکند

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

درشگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

منکه باشم از بهار طبع پویایی ترین

بین چنین گرددیده ام ازجورگردون دل غمین

شوق لبخندی ندارم درحضور آن واین

درخزان هجرگل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بودغوغا چرا

شدخزان عمر وآمد عمرهجرانم به سر

تاکه بودم دیده ام روشن نشد ازآن نظر

اونشد آگه زاحوال دلی خونین جگر

شهریارابی حبیب خودنمی کردی سفر

این سفرراه قیامت میروی تنها چرا

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.