شده ذوقم هنرآموزالفبای دگر

جزبه تونیست مراشوق تماشای دگر

نبرم پای طلب درپی سودای دگر

گرچه مستیم وخرابیم چوشبهای دگر

باز کن ساقی مجلس سرمینای دگر

ماکه باپای زمان راه فنا میسپریم

تاکه هستیم زتو رشته الفت نبریم

باشب گیسوی توغصه فردانخوریم

امشبی راکه درآنیم غنیمت شمریم

شایدای جان نرسیدیم به فردای دگر

منم واین دل تنها شده وفرصت کم

قامت طاقت من خم شده از بارالم

بازتابم شده زاین آمده کوهی ماتم

مست مستم مشکن قدرخودای پنجه غم

من به میخانه ام امشب توبروجای دگر

صنمی کوکه چوتوگل نظرم بنماید

تاب جان راغم هجران تومی فرساید

کاش دستت گره مشگل ما بگشاید

تاروم ازپی یاردگری میباید

جزدل من دلی وجز تو دل آرای دگر

به فریبایی تونیست کلی درکلشن

تابه کی بی خبری ازدل آزرده من

وصف شیرین دهنی چون تو نگنجد به سخن

توسیه چشم چوآیی به تماشای چمن

نگذاری به کسی چشم تماشای دگر

تا به کی زخم فراقت بنهی بردل ریش

چند برخویش بپیچیم زخارتشویش

رفته ازکف همه تاب وتوانم کم وبیش

این قفس رانبود روزنی ای مرغ پریش

آرزوساخته بستان طرب زای دگر

باغ احساس توراگل نظری چون مانیست

خانه زادی چو منت درهمه دنیا نیست

سایه ات تا به سرم هست غم ازفردانیست

ازتوزیبا صنم اینقدرجفا زیبا نیست

گیرم این دل بتوان دادبه زیبای دگر

شیوه دلبری ات دل بردازماه جنان

خوش تراودزبهار لب تو عطر بیان

گشته دلبسته به تواین دل خاطر نگران

گربهشتی است رخ توست نگاراکه درآن

میتوان کردبه هرلحظه تماشای دگر

چون توزیبانظری شادوفرح افزانیست

نظری بسته به دام نظرت چون مانیست

هستی ازکف شده راازغم جان پروانیست

ازتوزیبا صنم این قدرجفا زیبانیست

گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

همه ازشعرتوخوانند.عمادا که بود

خودببینند وبدانند.عمادا که بود

به گمان توبمانند.عمادا که بود

می فروشان همه دانند.عمادا که بود

عاشقان راحرم ودیروکلیسای دگر

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.