قرعه ام خورده به فال صنم سیم تنان

که ندیده ست به زیبائ اوچشم زمان

وصف اورانتوان گفت به شرح وبه بیان

شاه شمشادقدان خسروشیرین دهنان

که به مژگان شکندقلب همه صف شکنان

من نگویم که سرسلک غم من بگسل

زاین همه شوروشرخانه برافکن بگسل

برواین جامه تزویرخودازتن بگسل

دامن دوست بدست آروزدشمن بگسل

مردیزدان شووایمن گذرازاهرمنان

تاتب عشق به جان من دلریش انداخت

پای رفتارمرادرره خودپیش انداخت

قرعه بخت مرادرطلب خویش انداخت

مست بگذشت ونظربرمن درویش انداخت

گفت کای چشم وچراغ همه شیرین سخنان

ما نرفتیم به بازار وفا از پی سود

فاش گوئیم زتاب وزتوان آنچه که بود

عشق آتش زدوبرخاست زآن آتش دود

تاکی ازسیم وزرت کیسه تهی خواهدبود

بنده ماشو.وبرخور زهمه سیم تنان

پای بگذاربه عشق .هست شوومهر به ورز

ازمی ناب وفا .مست شوومهر به ورز

کبر بگذار فرودست شوومهر به ورز

کمترازذره نئی.پست شوومهر به ورز

تابخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

باتو سیر چمن وسروروانش خوش باد

دل سودازده را بخت جوانش خوش باد

رسم پیشینه رها ساز.نه آنش خوش باد

پیرپیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن ازصحبت پیمان شکنان

غم زخاطر برود گرهوس می داری

خبرازحال دل واله خود .کی داری

توکه درجلوه گری آینه درپی داری

برجهان تکیه مکن گرقدحی می داری

شادی زهره جبینان خورونازک بدنان

دوش ازعشق توبا مرغ سحرمیگفتم

شرح این مرحله بادیده تر میگفتم

ازپریشان دلی اهل نظر میگفتم

با صبا درچمن .لاله سحر میگفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

ماکه ازبازی تقدیر خودآگاه نئیم

تاکه خورشید دلیم منتظرماه نئیم

ازچه آزرده این قصه کوتاه نئیم

گفت حافظ من وتومحرم این راز نئیم

ازمی لعل حکایت کن وشیرین ذغنان

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.