زخیل گل نفسان.برگزیده ی دارم

نگاه شوق وتمنا به دیده ی دارم

ولی دریغ بساط نچیده ی دارم

چوگل زدست توجیب دریده ی دارم

چولاله دامن درخون تپیده ی دارم

بهار دیدن اوازبرای من رویاست

دریغ ودردکه جانم اسیر آن زیباست

مدام آتش هجران به سینه ام برپاست

به حفظ جان بلادیده سعی من بیجاست

که پاس خرمن آفت رسیده ی دارم

زبارعمر مرا مانده خاطری نگران

بلای دوری او است آفت دل وجان

بریده ام ره سودای عشق بادگران

زسردمهری آن گل چوبرگهای خزان

رخ شکسته ورنگ پریده ی دارم

شب فراغ نشد .صبح انتظارمرا

تنیده است به هم روزوروزگار مرا

گرفته است تب دوری اش قرارمرا

نسیم عشق کجابشکفد بهار مرا

که همچولاله دل دماغدیده ی دارم

زعشق دوست دلم طالب تفاهمی است

امید نوش محبت زباده ی خمی است

که موج واربه سرپنجه تلاطمی است

مرازمردم نااهل چشم مردمی است

امیدمیوه زشاخ بریده ی دارم

امان ودرد ازآن چهره نقاب انگیز

نگشته مونس جانم مه شباب انگیز

ندیددیده ازاودست انتخاب انگیز

کجاست عشق جگرسوزاضطراب انگیز

که من به سینه دل آرمیده ی دارم

به سینه آه دلم بیکران بود که چوشمع

جفای بی حد آن بیکران بودکه چوشمع

غم رسیده ام ازاین وآن بود که چوشمع

صفاوگرمی جانم ازآن بود که چوشمع

شرارآهی وخوناب دیده ی رارم

شکسته طاقتم ازماتم جدایی خلق

خیال رفت ندارم زآشنایی خلق

نداشت نای دلم شوق همنوایی خلق

مراچگونه بود تاب آشنایی خلق

که چون رهی دل ازخود رمیده ی دارم