درپیش توشرمنده شده تاب گمانم

دم.بسته زاظهارلب شوق بیانم

ازعاقبت کاردلم دل نگرانم

دارم سخنی باتووگفتن نتوانم

وین دردنهان سوزنهفتن نتوانم

دارم نظرازشوق به آن طرزنگاهت

مهراست خجل دربرسیمای چوماهت

عیداست مراگل شدن گاه به گاهت

توگرم سخن کفتن وازجام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

درچترنگاه توبود سیتره ماه

دل گشته هواخواه رخ آن مه دلخواه

هجران تودردی است مراسخت وروانکاه

شادم به خیال توچومهتاب شبانگاه

گردامن وصل توگرفتن نتوانم

شوقم نبردبی گل روی توبه گلزار

بردوش دلم بارغم توشده سربار

دلداده خودرا به چنین شیوه میازار

باپرتوماه آیم وچون سایه دیوار

گامی زسر کوی تورفتن نتوانم

تاکی شب بختم گذرد خسته وتنها

جزبرتو مرانیست دمی چشم تماشا

بی جلوه تو.تاب ندارد .دل شیدا

دورازتومن سوخته دردامن شبها

چون شمع سحریک مژه خفتن نتوانم

سربی غم هجران نشودشام وپگاهم

ترسم که بسوزی زتب آتش آهم

بااین همه جز شادی وشور تونخواهم

ای چشم سخن کوی توبشنو زنگاهم

دارم سخنی باتووکفتن نتوانم

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.