باسوزوالتهاب سرآمد بهار عمر

روی تونیست جلوه کنان درمدارعمر

داری خبرکه گمُ شده ام درغبارعمر

ای خُرم ازبهاررخت لاله زارعمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهارعمر

ازبار غصه گرزتنم جان رود رواست

نامم اگرزصفحه دوران رود رواست

این هردوبرمن ازغم هجران رودرواست

ازدیده گرسرشک فراوان رود رواست

کاندرغمت چوبرق بشد روزگار عمر

نقشی غریب مانده زغم بردل فکار

آنگونه ی که برده ازآن صبر واختیار

ترسم که بیشتر بشودروی غصه تار

بی عمرزنده ام من وزاین پس عجب مدار

روزفراق راکه نهد درشمار عمر

جز روی دوست عقده گشا نیست هرگزم

در آن مسیر دام وجفا نیست هرگزم

ترس ازبیان چون وچرا نیست هرگزم

اندیشه ازمحیط فنا نیست هرگزم

برنقطه دهان تو باشد مدار عمر

تاپای مهربانی آن ماه همره است

عمرفراق وماتم واندوه کوته است

خوش زیست هرکسی که ازاین راز آگه است

درهرطرف زخیل حوادث کمینگه است

زآن رو عنان گسسته دواندسوار عمر

این جان خسته رامدد یارممکن است

شوجلوه گر که فرصت اظهارممکن است

سیر بهار باگل بی خار ممکن است

این یک دو دم که دولت دیدارممکن است

دریاب کاردل که نه پیداست کار عمر

ازبیم زخم فکرت ارباب صبحدم

دلخوش نمیکنم به آداب صبحدم

وامیکنم به روی نظر باب صبحدم

تا کی می صبوح وشکرخواب صبحدم

بیدارگرد. هان که نماند اعتبار عمر

همچون نسیم رفت وبما اعتنا نکرد

ازکارعشق یک گره بسته وا نکرد

چون اوکسی به کاردل ماجفا نکرد

دی درگذاربودونظرسوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندیدازگذار عمر

ماناست شعرناب توبرصفحه زمان

ازسعی توست مهد هنر صفحه زمان

جاوید مانده نام تو برصفحه زمان

حافظ سخن مگوی که درصفحه زمان

این نقش ماند ازقلمت یادگار عمر

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.