دام گیسوی توخوش میکشدم درخود باز

جان من بسته به آن سلسله زلف دراز

دل درآن تاردل انگیز گرفتار آمد

خانه زادی که ازآن راه نمی گرددباز

جزبه توحرف دلم رانتوانم گفتن

که تویی صاحب اسراروتویی محرم راز

بارهجرتوکشیدیم به سختی بردوش

که به فرجام غم آمیخته بود ازآغاز

بس بهارآمدورفت وخبری ازتونشد

حالیا جلوه کنان آمده ای لعبت ناز

ترک عادت کن وازشوق کنارم بنشین

کشته عشق خودت رابه نگاهی بنواز

پی یغمای دلم منت مشاطه مکش

آنچنان مظهرحسنی که به اونیست نیاز

دی چنان بالبت آتش به دلم افکندی

که دمی نیستم آسوده ازاین سوزوگداز

گرچه این آتش جانسوزسراپایم سوخت

لیک خواهم که ببوسم لب سوزانت باز

مازهجران تومردیم وتو آگه نشدی

جان ماباغ نیازولب توچشمه ناز

این جهان با همه افسانه نماند به کسی

شوق امید نداردنه فرودونه فراز

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.