تا گل شکفت سنبل پرپیچ وتاب را

ازمن گرفت فرصت هرانتخاب را

کم مانده بود تاکه فراموش اوشوم

ویرانه ترکنم دل ازغم خراب را

گرم حضور بزم گمانی دلم نشد

برتوسن خیال فشردم رکاب را

درداچه کرد آتش عشقی بجان من

وقتی شنید از لب جانم جواب را

باعطر ذوق اوچه نیازم بباغ گل

هرگز قبول دل نکنم اضطراب را

جز سیر کوی او نروم راه دیگری

باپای دل دویده ام آن انتخاب را

ازخاطرم نبرده وهرگز نمیبرم

سیمای آن فرشته رویای خواب را