تو که با هزار شیوه.خویش وفایم آزمودی

چه خطابدیدی از من که چنین جفا نمودی

به قرار بسته ماندم .به قرار خود نبودی

دل زودباورم را به کرشمه ی ربودی

چونیاز ما فزون شدتوبه ناز خودفزودی

چوشدم دقیقه نوش تب دیدن تو.تنها

نظردلم نبستم به صفای باغ وصحرا

نبود سزای این دل که شود حزین وتنها

به هم الفتی گرفتیم.ولی رمیدی ازما

من ودل همانکه بودیم وتوآن نئی که بودی

زتو هرچه خواهشی بود به گوش جان شنودم

گل باغ خاطرم رابه رخ تودرگشودم

توخلاف وعده کردی ومنم همانکه بودم

من ازآن کشم ندامت که تورانیازمودم

توچرا زمن گریزی.که وفایم آزمودی

گهر صفا ومهرت به بهانه کی .فروشم

به گمان تو نگنجد.چنین به تاب وجوشم

توصلیب رنج وغم رابنهاده ای به دوشم

زدرون بودخروشم.ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی.نه شکایتی شنودی

نه نگار مهربانی.نه تورا ست غم گساری

به شب درازهجران گذران این مراری

به قرار بسته .پیش زچه روی پایداری

چمن ازتو خرم.ای اشک روان که جویباری

خجل ازتوچشمه ی چشم رهی که زنده رودی

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.