کنون که چهره شدباب سخن آهسته.آهسته

شکوفا شد بهار طبع من آهسته.آهسته

چنان شیرین به کار کوهکن آهسته.آهسته

دل ازمن بردی ای دلبربه فن آهسته.آهسته

تهی کردی مرا ازخویشتن آهسته.آهسته

کنون که چشم دل بردیدنت هردم بودمایل

رسیده طاقتش برلب زبارهجر تو.غافل

به سوزوسازهستم ازغمت ای سروپادرگل

کشی جان رابه نزدخودزتابی کافکنی بردل

به سان آنکه میتابدرسن آهسته.آهسته

به یک ایمای شوق انگیز خاک درگهت گردم

بگیرم پای رفتارونظرنوش رهت گردم

زجان ودل بلاگردان روی چون مهت گردم

تورامقصودآن باشدکه قربان رهت گردم

ربایی دل که گیری جان زمن آهسته.آهسته

بهارجلوه ات گل کردوباغ دل گرفت ازمن

شمیم زلف مشکویت ره منزل گرفت ازمن

شدم آواره دشت وفلک محمل گرفت ازمن

چوعشقت دردلم جاکرد شهردل گرفت ازمن

مراآزادکردازبود من آهسته آهسته

اگرچه ازقرارغصه هافرسوده گردیدم

کماکان درهوایت بال وپر بگشوده گردیدم

به یمن مقدمت از سوز دل آسوده گردیدم

به عشقت دل نهادم زاین جهان آسوده گردیدم

گسستم رشته جان رازتن آهسته.آهسته

صفابی تونداردسیرهرگلزاروهرگلشن

دگردرانتظاردیدنت آزرده شداین تن

بیاوبیش ازاین برآتش هجران مزن دامن

زبس بستم خیال تو.توگشتم پای تاسرمن

توآمدرفته رفته رفت من آهسته.آهسته

اگرباپای غفلت درهوای این وآن رفتم

زخامی گمان دنبال دل درآن زمان رفتم

بریدم رشته پیوند وخوددامن کشان رفتم

سپردم جان ودل نزدتو وخودازمیان رفتم

کشیدم پای ازکوی تومن آهسته.آهسته

نوای جانفزا داردبلب ظبع غزلخوانش

بودمقبول دلها واژه های نغذ دیوانش

هنرراافتخاراین بس که اوباشدزارکانش

جهان پرشدزحرف فیض ورندیهای پنهانش

شدم افسانه هرانجمن آهسته.آهسته

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.