برجبینش شوروشوق دیگری پیدانبود

درطراوت شوق نوش خاطرشیدانبود

جز دل آزاری که میسوزد دل مارانبود

آمدامادرنگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش رامستی رویانبود

قصه ی اندوه اورا طبع ذهنش گفته بود

کانچنان همچون کلافی درهم وآشفته بود

گوئیا خورشید اقبال شعورش خفته بود

نقش عشق وآرزوازچهره دل شسته بود

عکس شیدایی درآن آیینه سیمانبود

درنگاه بی فروغش نقش دلگرمی نداشت

جلوه ی تاگل شود در دیده بزمی نداشت

برف طبعش از بیان پوچ آزرمی نداشت

لب همان لب بود امابوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود امامست وبی پروانبود

کاخ رویایی اونقش فریبایی نداشت

برلب اظهارآهنگ خوش آوایی نداشت

پشت اخم ابرویش باغ تماشایی نداشت

دردل بیمارخود جزبیم رسوایی نداشت

گرچه روزی همنشین جزبامن رسوانبود

چلچراغ بختش ازشام ازل خاموش بود

امتیاز شاعری برسر اوسرپوش بود

بزم عیشش راچه جای بانک نوشانوش بود

درنگاه سرداوغوغای دل خاموش بود

برق چشمش رانشان ازآتش سودانبود

داشت مرداب شعورش پهنه تاپهنه خذف

گشتزاریاوه اش پربودازخاروعلف

خارفکرش ازکجاتاناکجابربسته صف

دیدم آن چشم درخشان راولی درآن صدف

گوهراشکی که من میخواستم پیدانبود

گاه پردازسخن سرتابپایش گوش بود

عقل صدعاقل.ازرفتاراومدهوش بود

گاه میخندید وگاهی درتب ودرجوش بود

برلب لرزان من فریاددل خاموش بود

آخرآن تنها امید جان من تنها نبود

زان دغلبازی وآن آشوب وغوغاای دریغ

زان همه نامردمی و آن معما ای دریغ

زان نفس سوزیش درامروزوفردا ای دریغ

جزمن واو دیگری هم بوداما ای دریغ

آگه ازدرددل وآن عشق جانفرسا نبود

ای بهارآرزو درعالم شیدایی ام

وی کشانده پای دل درورطه رسوایی ام

شدنصیب ازعاشقی این خلوت تنهایی ام

ای نداده خوشه ی زان خرمن زیبایی ام

تانبودی درکنارم زندگی زیبا نبود

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.