عذابم میدهداینگونه کرداری که من دارم

دم ازغم میزند این سازپنداری که من دارم

نفس سوزم شده بارسرباری که من دارم

نداند رسم یاری بی وفایاری که من دارم

به آ زاردلم کوشد دل آزاری که من دارم

دمی بامن ندارد نازپروردم سر یاری

نداردیک نظرشام غم من چشم بیداری

زبارغفلتش درپای ادراکش رود خاری

اگردل رابه صد خواری رهانم ازگرفتاری

دل آزاری دگر جوید دل زاری که من دارم

مراشوق گرفتاری است درزلف کمند او

نواز صحبت دل رانپاید گوش پنداو

نگشتم آگه دل ازبیان چون وچنداو

بخاک من نیفتدسایه سرو بلند او

ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

زخودمشغولی دل نیستم ازخویش خود دیگر

ز زهر آرزوی وصل او هر لب زنم ساغر

شدم همراه وهم اقبال بامجنون غم پرور

گهی خاری کشم ازپاگهی دستی زنم برسر

به کوی دلفریبان این بودکاری که من دارم

زباردردهجران غم افزای پری رویی

دل مارارسیده طاقت وتاب سرمویی

زسوز وساز جان من ای ناصح نادان چه میگویی

دل رنجورمن ازسینه هردم میرودسویی

زبستر میگریزد طفل بیماری که من دارم

ازآن روزی که درمن چهره اش آینه منظرشد

تب اندیشه درکارش بجانم شعله ورترشد

دگرپروای جانم نیست ازحالی که دیگرشد

زپندهمنشین دردجگرسوزم فزون ترشد

هلاکم میکند آخرپرستاری که من دارم

توگویی شوق ما راچشم ادراکش نمیبیند

که ازباغ لبم گل واژه عشقی نمیچیند

مگر.روزی زیاری بامن دلداده بنشیند

رهی آن مه به سوی من بچشم دبگران بیند

نداندقبمت یوسف خریداری که من دارم

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.