یک دل نگشته آگه .سوزنهانی ام

پائیز عمرآمد وفصل خزانی ام

طی گشت بی بهارطرب زندگانی ام

اززندگانی ام گله دارد جوانی ام

شرمنده جوانی ازاین زندگانی ام

چشمم مسیرلاله عذاران رفته را

درسیرشعر گرد سواران رفته را

بزم حضور آینه داران رفته را

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانی ام

بشکسته است بارغمم شانه مرا

بگرفته است سختی آن تاب جان ما

گویی زیاد برده مراخویش وآشنا

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایرشکسته پرآسمانی ام

زاغ نفاغ رابه شکارم گماشتند

بس خارافتراکه به راهم بکاشتند

بس زخمها که بردل تابم گذاشتند

گیرم زآب ودانه دریغم نداشتند

چون میکنند باغم بی هم زبانی ام

دانی دلی چومن به جهان عاشقت نبود

بااینکه خواهمت گل من باهمه وجود

درآتش فراق مراسوخت تاروپود

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخواستی که برسرآتش نشانی ام

شادی نبوده سهم دل من به روزگار

ما رانبوده طایربختی دراین مدار

ازپیش کشته ام زدل خویش شرمسار

شمعم گریست زارببالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانی ام

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.