هرخذف رارونق افزای تقاضانیستم

شمع هرمحفل بجزبااهل معنانیستم

هرگل لبخندراچشم تماشانیستم

نازکمترکن که من اهل تمنا نیستم

زنده باعشقم اسیرسودوسودانیستم

برق آساتابه شام اعتمادش سرزدم

پابپای دل به آن دام نفسگیر آمدم

آفت جان ودلم شد این سکون ممتدم

عاشق دیوانه ی بودم که بردریازدم

رهروگم گشته ی هستم که بینانیستم

خوش خیالی گرمرابادیده کم دیده ی

نیست درتابم بمانم گرزمن رنجیده ی

رازعشق دیرپایم رازخودپرسیده ی

اشک گرم وخلوت سردمرانادیده ی

تابدانی اینقدرهاهم شکیبانیستم

درمسیرزندگی.همگام ویار قابلی

مزرع پندارتو بی من نداردحاصلی

چون دل من غمگسارتونمی باشد دلی

بسکه مشغولی به عیش ونوش هستی غافلی

ازچومن بیدل که هستم درجهان یانیستم

پاس حرمت ازچه نگذاری حریم عشق را

راه بی فرجام را.سرازچه نشناسی زپا

هیچ کس دلبسته برمهرت نمیباشدچوما

دوست میداری زبان بازان باطل گوی را

دربرت لب بسته ازآنم کزآنهانیستم

ترک تازی میکنی درکاردل ازپیش بیش

تامکن اینگونه بااین خاطرزاروپریش

نوش شادی رانصیب غم مکن بازهرنیش

دل بدست آورشوی.بامهربانی های خویش

لیک آن روزی که من دیگر به دنیا نیستم

خاطر آگه ترزپیشم مهلتی .ای شمع عشق

کس ندارد همچواواین صولتی.ای شمع عشق

چون توانم بگذرم زاین دولتی.ای شمع عشق

پای بند آزخویشم مهلتی .ای شمع عشق

ازبرای سوختن اکنون مهیا نیستم

سینه دریایی سیمین نگاری جای ماست

چشم امیدم پی دیدارآن دیرآشناست

راه من ازرهنوردان سرآب غم جداست

هیچکس جای مرادیگرنمی داندکجاست

آنقدردرعشق اوغرغم کهرپیدا نیستم