درالتهاب از غم وسوز نهانی ام

طی گشت بی بهارطرب زندگانی ام

پائیز عمر آمد وفصل خزانی ام

بگذشت چون نسیم بهاری جوانی ام

طی شدچوعمرلاله وگل زندگانی ام

زاین خوشخیالی دل فارغ زهرگمان

خیزد زنای حوصله ام آه بی امان

اززخم خارغم به لبانم رسیده جان

نامهربان شوای دل خونین که درجهان

شدخصم زندگانی من مهربانی ام

تافال خیرم آمده ازقرعه ی سعید

گل چهره تر زتو دل دلداده ام ندید

تاچند میدهی به من خسته دل نوید

ای بهتر ازجوانی وای خوش ترازامید

طی گشت درامید وصالت جوانی ام

شوقی که ازازل نظرش بررخ توبود

ازذوق عشق واژه وگلواژه میسرود

باهرسخن وقار توراوصف مینمود

بی روی چون بهارتوای نوگل وجود

زردوشکسته رنگ چوبرگ خزانی ام

بی توغریب دیده ذهنم به آن واین

دورازتوگشت .خاطر دلداده ام حزین

باتومراست سوزوتب عشق دلنشین

تاکی به بزم غیر بدان روی آتشین

بنشینی وبرآتش حسرت نشانی ام

گلها که بوی عشق پراکنده میکنند

نورامید دردل من زنده میکنند

جان را امیدوار به آینده میکنند

بازاکه سنگ خاره وگل خنده میکنند

برسست عهدی تووبرسخت جانی ام

ای برترین گزیده چشم امید من

پای حضور بی توندارم به هرچمن

جزیاد ونام تونبود برلبم سخن

ازفیض بار آن لب شیرین بود که من

باکام تلخ شهره به شیرین زبانی ام

درآسمان دل نشناسم چوتو مهی

سروی به طرز نازندیدم به این سهی

درخاطرت زحال دلم نیست آگهی

بی دوست چیست حاصل اززندگی رهی

ای نیست باد بی رخ او زندگانی ام