به سان شمع.که باپیچ وتاب میسوزد

نفس به سینه ام ازالتهاب میسوزد

رسیده طاقت اندیشه ام بلب ترسم

ز بوسه ی لب جامم شراب میسوزد

دراین میان که هرلحظه گرم تردیدم

چه دلخوشی به شبها که خواب میسوزد

زبسکه خارخلیده به پای پندارم

به قاب سینه دل از اضطراب میسوزد

چه گوش پند مرا برنصیحت دگران

ز سوز شکوه شعرم کتاب میسوزد

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.