تاسحرکرد.فروغش شب هجرانم را

غافل ازاین وزآن کرددل وجانم را

خامه راتاب وتوان نیست که اظهارکند

شادمانی دل طبع گل افشانم را

نفسش مشک فشان ولب اوآب حیات

نغمه زن کرده زنو نای غزلخوانم را

گرچه ازبازی تقدیر نماندم ایمن

لیک ازاونبریدم خط فرمانم را

آنچنان دردل دیوانه دلم جای گرفت

که زخود کرد همه .هستی ایمانم را

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.