حضوربخت به پای طلب رسید بیا

عروس مهر زرخ پرده برکشید بیا

کنون که سایه غم گشته ناپدید بیا

ستاره دیده فروبست وآرمید بیا

شرآب نوربه رگهای شب دوید بیا

بجای شهدفلک درسبوشرارم ریخت

تب تپش به دل وجان بی قرارم ریخت

زحد تاب فراتر هزار بارم ریخت

زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شگفت وسحر دمید بیا

مدام بودی وهستی قبول باورمن

مجال رفت نداری زباغ خاطرمن

بیاوجلوه نما باز دربرابر من

شهاب یادتودرآسمان خاطر من

پیاپی ازهمه سوخط زرکشیدبیا

زسوزوسازدل خسته بیش وکم گفتم

زسخت طاقتی بار هر ستم گفتم

نداشت نای ونوا آنچه ازالم گفتم

زبس نشستم وباشب حدیث شب گفتم

زغصه رنگ من ورنگ شب پرید بیا

زبار نازسرازبام آسمان که تویی

بهشت شوق بودطرف آن مکان که تویی

به قاب باوردل نقش جاودان که تویی

به گامهای کسان میبرم گمان که تویی

دلم زسینه به درشدزبس تپید بیا

غم ندیدن توبادلم سرکین داشت

بهارصبرمراگرم جوش دیرین داشت

گلایه ها به لبانش زآن وازاین داشت

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحردانه دانه چیدبیا

پیام مطلع گل واژه خجسته تویی

فروغ دیده چشم به درنشسته تویی

درنیاز به روی دلم نبسته تویی

امیدخاطرسبمین دل شکسته تویی

مرامخواه ازاین بیش ناامید بیا

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.