تا چهره کند آینه باور ما را

کرده زخودش شوق لب خاطر مارا

تابم نکشد سیر کنم گلشن مهری

باجادوی خودبسته توان پر مارا

ازاین می احساس که دارد به بیانش

سرشارنموده ست لب ساغرمارا

یک دیده ندیدست به این حسن خداداد

براوج فلک منظره اختر ما را

سررشته تدبیر ربوده زکف دل

تاگرم خودش کرده خیال سر مارا

توماربپیچیده بهم بانظر ذوق

آرایش اوطبع هنر پرورمارا

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.