داغی ست بردلم که مداوا نمیشود

بیمار هجر هستم وحاشا نمیشود

جان برلبم.ازغم دوران انتظار

ازکار بسته ام گره ی وانمیشود

ازاین جهان وهرچه درآن جلوه گر بود

چون روی دوست باغ تماشا نمیشود

گل کرده ست خواهش دیداروای دریغ

حضش به عمر امشب وفردانمیشود

بادست احتمال به دریای جلوه اش

پل میزنم که بگذرم اما نمیشود

بغض ندیدنش نفسم رابریده است

زخمی ست بردلم که مداوا نمیشود

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.