چون تیرسرکشی که ز دست کمان گذشت

درراه آرزو . دل من از توان گذشت

شرحش زتاب حوصله و از بیان گذشت

پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت

درباغ حسن چون توگلی ماندگار نیست

هم ذوق با ترانه و شورت هزار نیست

دریاب دورعمر که آن راقرارنیست

وضع زمانه قابل دیدن دوبارنیست

روپس نکردهرکه ازاین خاکدان گذشت

ذهنش زسوزوساز دل من خبرنداشت

درسیر عشق ازدل من خسته ترنداشت

تاک خیال پرور شوقش ثمر نداشت

درراه عشق .گریه متاع اثر نداشت

صدبارازکنار من این کاروان گذشت

گراین قدرحزینم ونالان عجب مدار

سهمم خزان هجر شداز دور روزگار

باغ وجود ازتو گرفته امید بار

ازدستبردحسن توبرلشگربهار

یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

تاروبروی آینه دل نشسته ایم

ازغیردوست رشته الفت گسسته ایم

ازدام هرکه هست به جزیاررسته ایم

حب الوطن نگرکه زگل چشم بسته ایم

نتوان ولی زمشت خس آشیان گذشت

ذوقم گشوده بال به پهنای عالمی

جزازنگار دم نزند شعر من دمی

با او مجال فکرندارم به هرغمی

طبعی به هم رسان که به سازی به عالمی

باهمتی که ازسرعالم توان گذشت

هرچند برلبش گل ناز سلام نیست

جزنام اوبه دفتر ذوقم پیام نیست

سروی به دلنوازی اوخوش خرام نیست

درکیش ماتجردعنقا تمام نیست

دربند نام مانده اگرازنشان گوشت

تاچند تارغصه به پیچی به فکرخویش

تاکی کنی ززخم زبان خاطری پریش

امروزتوزچه نبود شادتر زپیش

بدنامی حیات دوروزی نبودبیش

آن هم کلیم باتوبگویم چه سان گذشت

چشم امید از چه ببندم به خصم جان

باغ تصورم شده همسایه خزان

ازسوزوسازرفته دگرتابم ازتوان

یک روزصرف بستن دل شد به این وآن

روز دگر به کندن دل زاین وآن گذشت

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.