زشمع سوخته پاتازسر چه میخواهی

ازآن بلا کش خونین جگرچه میخواهی

زیاد رفته ی اهل نظر چه میخواهی

دگرزجان من ای سیم برچه میخواهی

ربوده ای دل زارم دگر چه میخواهی

غریب خانه ی دل ازشنیدنام توئیم

ببال شوق نشسته به روی بام توئیم

دقیقه نوش شگفت گل پیام توئیم

مریزدانه که ما خوداسیر دام توئیم

زصید طایر بی بال وپر چه میخواهی

نشان غصه وغم بررخم نمایان است

سرشک دیده من نقش پوش دامان است

ازاین قرار مرا خاطری پریشان است

اثرزناله خونین دلان گریزان است

زناله دل خونین اثر چه میخواهی

به پیش اودل دیدن زدل ربودم دوش

وقاروناز ورالب به لب ستودم دوش

زبان عقده ی دل رابرش گشودم دوش

به گریه برسرراهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت ازاین رهگذر چه میخواهی

توکه مدام به کوشی نماز هستی را

گمان به دل نبری سوزوسازهستی را

سرود عشق نخوانی نواز هستی را

چه پرسی ازمن مدهوش رازهستی را

زمست برخبر از خود خبرچه میخواهی

بخواب عشق چه خوش آمدم به تعبیرت

به پای سروخیالت شدم زمینگیرت

زطول هجربگردیده ام دگر پیرت

نهاده ام سرتسلیم زیر شمشیرت

بیاربرسرم ای عشق هرچه میخواهی

همیشه یکه وتنهاست مردعاقل خلق

چراغ راه بود هرزمان مقابل خلق

امیدفیض نداردزبذرحاصل خلق

کنون که بی هنرانند کعبه ی دل خلق

چوکعبه حرمت اهل نظرچه میخواهی

به بزم شعرچه گیری گلاکنارازمن

چرکه هست بهین شعر آبدارازمن

بهارگلشن ذوق است برقرارازمن

رهی.چه میطلبی نظم آبدارازمن

به خشکسال ادب شعرترچه میخواهی

ناهید - تضمین غزل اقای هوشنگ ابتهاج

تاگل واژه صفانوش بیان من وتوست

عطرآن شوق فزای دل وجان. من وتوست

عالم ذو ق ره آورد زبان من وتوست

نشودفاش کسی آنچه میان من وتوست

تااشارات نظرنامه رسان من وتوست

این سخنها که به آداب وبه فن میگویم

ازتب وتاب دلم هست که من میگویم

باغ احساسم وازسرو وسمن میگویم

گوش کن بالب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست

چون توگل درچمن حسن نگردید پدید

لب ذوقی به سمن بویی تودیده ندید

طایر بخت دل ازبام گمانت نپرید

روزگاری شدوکس مردره عشق ندید

حالیاچشم جهانی نگران من وتوست

شب به روی تو ببندد نظرش را ناهید

چشم آن چون توبه زیبا نظری کمتردید

گوش جان جزسخن عشق توراخوش نشنید

گرچه درخلوت رازدل ماکس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من وتوست

صبح امید مراجلوه کنان باش ار نه

باغ احساس مرا خنده زنان باش ارنه

تاکه هستم تومراراحت جان باش ارنه

گوبهاردل وجان باش وخزان باش ارنه

ای بساباغ وبهاران که خزان من وتوست

بی توشوقم نکشد باده زمینای بهشت

باشب تونکنم فکر به فردای بهشت

تارزلفت نفروشم به سودای بهشت

این همه قصه فردوس وتمنای بهشت

گفت گویی وخیالی زجهان من وتوست

روشنی بخش دلمگشته ی ای آیت مهر

روی زیبای تورا آینه داراست سپهر

چشم حیران بشود دربرت ای زیبا چهر

سایه .زاتشکده ماست فروغ مه ومهر

وه ازاین آتش روشن که بجان من وتوست

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.