با آنکه نیست شوق نگاه توشاملم

تابنده ی چومهر فروزان به محفلم

درهرنگاه چهره تری درمقابلم

یکدم گمان مبرزخیال توغافلم

بنشستم ارخموش خداداندودلم

این خسته فتاده زپارابیاببخش

بی توشکسته بال وپرم.آشنا ببخش

نی ازبرای من زبرای خدا ببخش

گرجان ندارم ازغم هجران مراببخش

بدکرده ام.ولی به بد خویش قائلم

ایکه بهارچهره تراز ناز وسنبلی

پرداز جلوه ات نبود خرمن گلی

بنما به کارعاشق بیدل تاملی

مایل به وصل گل نبود هیچ بلبلی

اندازه ی .که من به وصال تومایلم

ای آفتاب حسن ببام دلم بتاب

مگذارخانه دل تنگم شودخراب

باتوسروده وغزلم میشود کتاب

درحبس غم نمود وزچشمم ربود خواب

ازآتشی که کرد خیالت موکلم

ازیادبرده غم عشق تونیستم

سرزیر پرگرفته ندانم.که کیستم

ازعمرمن مباد که بی توبزیستم

ازبس که من به وادی عشقت گریستم

سیلاب اشک دیده نشانیده درگلم

پای امید شوسوی بستان عشق او

یک شاخه گل بچین زکلستان عشق او

فیضی ببرزطبع گل افشان عشق او

صدشکر (ناصرا) به دبستان عشق او

درآخرین کلاس من اول محصلم

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.