آب میرفت وعطش قافله سالارش بود

چشم خورشیدزمان درپی دیدارش بود

به کف آورد ولی قطره آبی نچشید

اوکه سقایی آن تشنه لبان کارش بود

آب لرزان وسرافکنده بخود می پیچید

بر_ آن تشنه که شط نقطه پرگارش بود

راه پربودزخارنظر کوردلان

لشگری تیغ به کف درصف پیکارش بود

شدعلم نام حسین ابن علی درعالم

یک جهان عاطفه بردوش علمدارش بود

تاصف صورفرات است خجل ازعباس

آب میرفت وعطش قافله سالارش بود

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.