شوراین دلشده راجادوی عشقی سبب است

عالم ذوق ازاین جلوه گری درعجب است

زاین تنعم گل احساس مراروی لب است

آن نه زلف است وبناگوش که روزاست وشب است

وآن نه بالای صنوبر که درخت رطب است

ازسر کوی تو عطر گل وریحان آید

تاشوی نغمه زنان برتن من جان آید

آن شمیمی که بردتاب دلم آن آید

نه دهانی ست که دروصف سخن دان آید

مگراندرسخن آیی وبدانی که لب است

شو بهاری نفس وسیر نما درگلزار

فرصت دیدن گل رابه بطالت مگذار

این جهان با همه خوبیش نماند به قرار

آدمی نیست که عاشق نشودفصل بهار

هرگیاهی که به نوروز نه روید حطب است

نفس شوق برانگیز توامداد .صباست

ازسرافرازی زلفان توبنیاد.صباست

نامت ای سروبرافراشته دریاد.صباست

جنبش سرِ توپنداری.کزبادصباست

نه که ازناله مرغان چمن درطرب است

این توجه به یقین ازاثرعشق مراست

هرکجا کوی توباشد دل من درآنجاست

پای رفتار ندارم ازآن برچپ وراست

هرکسی رابه تواین میل نباشد که مراست

کافتابی تو وکوتاه نظر مرغ شب است

غم عالم به دلم آمده از ماتم .دوست

خبرازخویش ندارم زفکر غم .دوست

کاش اینگونه به پایان نرسد عالم.دوست

هرقضایی سببی داردومن درغم دوست

اجلم میکشدودرد فراقش عجب است

قصه این دل دیوانه نمی یارم گفت

رازاین عشق به بیگانه نمی یارم گفت

جز به آن دلبر فرزانه نمی یارم گفت

سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت

گِله ازدوست به دشمن نه طریق ادب است

فرصتی نیست که رازم زتوپنهان ماند

یاکه دوراز نظرت دردل دیوان ماند

گربه این شیوه بمانم نه مرا جان ماند

لیک این حرف محال است که پنهان ماند

توزره میدری وپرده سعدی قصب است

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.