ای بی خبرچرا تو برمن نظر نداری

دارم زسوز هجران چشمان اشکباری

اینگونه ام پریشان تا کی مراگذاری

چون است حال بستان ای باد نوبهاری

کزبلبلان برآمد فریاد بیقراری

ای مطلع امید.بخت جوان نگه کن

با دیده توجه برعاشقان نگه کن

فرصت فروگذارودراین زمنان نگه کن

ای گنج نوشدارو برخستگان نگه کن

مرهم به دست ومارامجروح میگذاری

تا چندوکی بمانی ازحالتم توغافل

بی تونهال صبرم پایش نشسته درگل

ازطول انتظارم رنجیده شدزخوددل

یاخلوتی برآور یابرقعی فروهل

ورنه به شکل شیرین شورازجهان برآری

دردفراقت ای گل جانم بلب بیاورد

یگ گل به صدگلستان نقش توراندارد

ازآسمان کویت مهرووفا ببارد

هرساعت ازلطیفی.رویت عرق برآورد

چون برشکوفه باردباران نوبهاری

هوش ازسرم ربوده آوای دلنشینت

تاب مراگرفته سیمای مه جبینت

خواهم لبی بنوشم ازشهد انگبینت

عوداست زیردامن یاگل درآستینت

یامشک درگریبان بنمای تاچه داری

ازحسن هرچه بوده کرده خدانصیبت

دانی بلا به جانم ازاین همه شکیبت

جز برتودل نبسته این عاشق غریبت

گل نسبتی ندارد باروی دلفریبت

تودرمیان گلها چون گل میان خاری

آن خال دلنشین وآن زلف عنبرین بو

آن دیده خماروآن پیچ وتاب گیسو

چشم کسی ندیده چشمی چنین چو آهو

وقتی کمندزلفت.دیگرکمان ابرو

این میکشدبه زورم آن میکشد به زاری

بانازنین نگارم جانم نمی ستیزد

برآستان کویش ابردلی نریزد

برخودگمان .ندارد اشک غمی نریزد

ورقیدمیکشایی وحشی نمی گریزد

دربندخوبرویان خوشتر .که رستگاری

ازباغ اشتیاقت دربررخم کشودی

دل ازدلم گرفتی بانغمه وسرودی

باجادوی نگاهت  بی حرفی ودرودی

زاول وفا نمودی.چندان که دل ربودی

چون مهر سخت کردم.سست آمدی به یاری

هستی توازنگاهم چون سروگلشن آرا

درگیرودار هستی کن بادلم مدارا

تاپشت سرگذارم گرداب غصه ها را

عمری دگر بباید بعداز فراق مارا

کاین عمرصرف کردم اندرامیدواری

گنج جهان نداردپرداز خط و خالت

زیبا چوباغ گلهاست آرایش جمالت

دانم بمیرم ازغم درحسرت وصالت

ترسم نمازصوفی باصحبت خیالت

باطل بود که صورت برقبله میگذاری

این دیده برجمالت چشم نظاره ی هست

این دولت وفا را ای جان مده .ازدست

هر دل که کامران است باروی دوست بنشست

هردردراکه بینی درمان وچاره ی هست

درمان دردسعدی بادوست سازگاری

 

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.