جوشش طبع خدادادی وازآن من است

شاهدم ولوله ی نای غزل خوان من است

دیرسالی که آن بامن ومهمان من است

چیست این آتش جان سوز که درجان من است

چیست این دردجگرسوز که درمان من است

جزبراونیست مرادیده ی گل پنداری

که دراندازه ی نازش نبود معیاری

نکند با دل صاحب نظرم همیاری

ای دل ازآفت جان صبرتوقع داری

مگراین کافر دیوانه ححبه فرمان من است

گشته کارم همه دم وصف گل افشانی او

دست شوقم همه در آینه گردانی او

نتوانم که ببینم غم وحیرانی او

آنچه گفتند زمجنون وپریشانی او

درغمش شمه ی ازحال پریشان من است

همه اندوه بدورنج فزون حاصل وصل

رهنوردیم به صحرای جنون حاصل وصل

مانده ام باجگرغرقه به خون .حاصل وصل

آمدورفت ودلم بردوکنون حاصل وصل

اشک گرمی است که بنشسته به دامان من است

گربهاری نفسم ازدم آن یارنکوست

هرچه شادی ست مرا از قدم معجز اوست

انقدر ذوق نیوشم که نگنجم درپوست

عالمی خوشترازآن نیست که من باشم ودوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

عاشق یار نه بیگانه پرست است.عماد

رشته مهر زجانان نگسسته ست .عماد

ازحضورش می احساس به دست است عماد

اندراین باغ بسی بلبل مست است.عماد

داستانی است که اوعاشق دستان من است

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.