شوق دل دارم که درحال وهوایت پرزنم

پیش سرو قامت توخنده براختر زنم

ای بهارآرزو.خواهم به پاس مهرتو

باده ی شوق ازلبان گرم توساغر زنم

هرکجا پا میگذاری سرزند آنجا بهار

باحضو رت چون توانم تا دری دیگر زنم

شوردوران جوانی درسرم گل کرده است

وقت آمد تا به باغ آرزوها سرزنم

گرچه خاکستر نشین کوی دیدارم ولی

ازبهارت ذوق دارم خامه بردفترزنم

ایکه هستی پرسش بی پاسخ دل را جواب

چون توانم صحبت ازعشق توباباورزنم