این خسان راه مراپای نشستندوتونه

گل احساس مراآن همه دستندوتونه

مینمایند گل واژه پرستندوتو نه

این حریفان همه هرجایی وپستندوتونه

کم زپتیاره وپتیاره پرستند وتونه

رمزوراز رهشان رابشنو ازسخنم

بارها دید تب آتششان رابدنم

خاطرآگاه زبیش وکم آن جمله منم

این گدایان به تمنای جوی .سیم تنم

چون چنارازسرخواهش همه دستندوتونه

نیست ذوق هنری درسراین بی هنران

نورامید نتابد به شب بد گوهران

پای رفتند به وادی تبه .دربدران

چون سپیداررزآویخته این بی ثمران

خویشتن راثمرعاریه بستندوتونه

شب خیالندوپس پرده دل پنهانند

کوی حیرت زده ی مشغله چوگانند

به خیال دل خود رستم هرمیدانند

جرعه نوشان قلندر وش سرگردانند

یکشب ازصدخم وصدخمکده مستندوتونه

جوهر طبع زخاکسترشان بگرفتند

نقش معنی زرخ دفترشان بگرفتند

حس پرواززبال وپرشان بگرفتند

دامن هرکه گذشت ازبرشان بگرفتند

گل خارندوبه هردشت نشستندوتونه

خانه پرورد سرابندوسراپا به دروغ

عشوه راپا به رکابندوسرا پابه دروغ

شهرراعطرگلابند وسراپا به دروغ

ماه افتاده درآبندوسرا پا به دروغ

رونق خویش به یک موج شکستندوتونه

گرچه ناقوس شعارند به گل پنداری

همگی لاف ودروغندبه وقت یاری

نیست درسیرتشان جوهره ی دلداری

لیک بااین همه صدحیف که دربیماری

گردبالین من اینان همه هستندوتونه

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.