میکشم روی دوش لرزانم بارِ تنهایی وفراموشی

بی نصیب ازصفای دیدن یارکنم ازخون دل قدح نوشی

کی خوشی دیده ام بِه قدرِ جُوی سالها پِلک من به هم نرسید

کید خودکامگان چنانم خست که شده خواب خواب خرگوشی

موج درموج شر مِ دردسکوت همچوخون دررگان من جاری است

همه پیداست بررخ زردم موجی ازالتهاب وخود جوشی

واژه جاری است اززبان دلم هرزمانی که طبع می جوشید

کاهلی کردم وکتاب وقلم ماند دربوته فرا موشی

مهربان مادرم که درنظراست ذوق شاعرشدن ازاودارم

لب شعرش هنوزساغرمن مایه مستی است ومدهوشی

پیام بازدیدکنندگان

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.